|
|
 |
داستان يك زن
داستان يك زن
چند ماهي بود كه از ازدواج بهاره ميگذشت. من و بهاره از دوران كودكي با هم بوديم. مثل دو تا خواهر. بهاره دختر تحصيلكرده و فهميدهاي بود. پيمان همسرش از بچههاي دانشگاه بود. بالاخره پس از مدتها كش و قوس خانواده بهاره با اين ازدواج موافقت كرده بودند. از نظر خانواده بهاره «پيمان» مرد زندگي نبود. ولي بهاره عاشق و دلباخته پيمان بود. از وقتي ازدواج كردند كمتر بهاره را ميديدم. گذاشتم به حساب گرفتاريهاي بعد از ازدواج. دلم براش تنگ شده بود. به اون عادت كرده بودم و حالا جاي خالياش كاملاً احساس ميشد.
آن روز صبح وقتي بهاره را پس از مدتها ديدم خشكم زد. صبح زود بود. با صداي زنگ در از خواب پريدم. وقتي در را باز كردم چهره كبود بهاره را ديدم كه با اشكهاي خونآلودش شسته شده بود. به زحمت راه ميرفت. گوشه لبش زخم بود و نميتوانست به راحتي حرف بزند. تا من را ديد گريه امانش نداد. افتاد تو آغوش من و هايهاي گريه.
شوكه شده بودم. نميدانستم چه كنم. باورم نميشد پيمان اون بلا را به سرش آورده. اصلاً باورم نميشد. بهاره گفت: «ديروز عصر وقتي از دانشكده رسيدم منزل، ديدم پيمان نيست. به موبايلش زنگ زدم در دسترس نبود. دلم گرفته بود، رفتم خونه مامانم. از اونجا چند بار زنگ زدم. گوشي را خاموش كرده بود. نزديكهاي شب بود برگشتم خونه. ديدم پيمان با حالتي عصباني اونجاست.
گفتم: «چرا گوشي را خاموش كردي؟» شروع كرد به داد و فرياد كه تا اين وقت شب كجا بودي؟ چرا بدون اجازه رفتي بيرون؟ و... وقتي سعي كردم توضيح بدم شروع كرد به فحاشي و بعد هم...
گريه نميگذاشت پيوسته حرف بزند. اشك تمام صورتش را پوشانده بود. موقع گريه زخم كنار لبش خونريزي ميكرد. سعي كردم آرومش كنم ولي فايدهاي نداشت. ميگفت پيمان صبح زود از خونه بيرونش كرده و جايي نداشته كه برود به همين خاطر آمده بود پيش من. داشتم از عصبانيت منفجر ميشدم. تمام مغزم منبسط شده بود. هيچ نميفهميدم.
گفتم: «چرا شكايت نكردي؟»، هيچ مردي حق نداره همسرش را كتك بزند. مگر زنها حيوانند؟ مگر زنها همسرانشان را كتك ميزنند؟ تو ذهنم آمد كه راستي چرا زنها همسرانشان را كتك نميزنند؟ شايد به خاطر جثه كوچكترشان باشد. پس اگر قرار بر قويتر بودن است ميشود قانون...!!
بهاره ميگفت از ترس آبرو و حيثيتم جيك نزدم، تا همسايهها نفهمند. تو دلم بهش خنديدم. اي بيچاره آبرو حيثيتي كه به تو اجازه ميدهد كتك بخوري و هيچ نگويي چه ارزشي دارد؟ راستش از دست بهاره هم عصباني شدم. نميخواست كسي ببيندش. چون مجبور بود دليل كبوديهاي صورتش را توضيح بدهد. روي تمام بدنش كبوديهاي زيادي بود. بهاره ميگفت: «پيمان با سگك كمربند كتكم زد. هرچي خواهش كردم، هرچي تمنا كردم فايدهاي نداشت. آخر من كه كار بدي نكرده بودم. پس از مدتها رفته بودم منزل پدرم. سعي كردم به پيمان خبر بدم ولي گوشي موبايلش را خاموش كرده بود».
بهش گفتم همين الان ميريم كلانتري و از پيمان شكايت ميكنيم، تا اين را شنيد گفت تو را به خدا نه. اگر پام برسد كلانتري طلاقم ميدهد. بيچاره ميشوم و...» پيش خودم گفتم: «آخر زندگي مشتركي كه در آن كتك و فحاشي و عدم اعتماد وجود داره چه ارزشي دارد؟!!» خواستم به زبان بيارم، پشيمون شدم. نميخواستم بيشتر از اين ناراحتش كنم. گفتم به پدر و مادرت زنگ بزن. گفت: نه، نه. اگر اونا بفهمند آبروم ميره. آخر اونها از اول با اين ازدواج موافق نبودند. گفتم آخر چي؟ تكليفت را بايد روشن كني تا آخر عمر كه نميشود كتك خورد و هيچ نگفت.
زنگ زدم به پيمان. با لحن زنندهاي گفت: «به شما ارتباطي ندارد. لطفاً ديگر در زندگي خصوصي مردم دخالت نكنيد واگرنه...» و تلفن را قطع كرد. دوباره شماره را گرفتم. اين بار با فحش و بددهني جوابم را داد. از كوره در رفتم. فرياد زدم شما حق نداريد بهاره را كتك بزنيد. فكر كرديد شهر هرته؟! مملكت قانون داره. بايد تاوان اين كارهايتان را پس بدهيد كه هرچي از دهنش درآمد بهم گفت. داشتم ديوانه ميشدم. نميفهميدم. پيمان آخرش گفت: «برو هر جا كه ميخواهي شكايت كن. ببينم چي گيرت ميآيد؟ و قطع كرد».
ياد روايتهاي زيادي كه در مورد پيگيري حقوق زنان نقل ميشد افتادم. تا اونجا كه يادم بود هيچكدام پايان خوشي نداشتند، وقتي به روزگار سياه بهاره نگاه ميكردم، اشكم سرازير ميشد. بعد از چند روز با وساطت خانواده بهاره و كلي خواهش و تمنا، پيمان بهاره را پذيرفت. ولي از آن به بعد رابطه بهاره و من به دليل دفاع از حقوق بهاره و انتقاد از پيمان قطع شد. دلم به حال بهاره و امثال بهاره ميسوخت. هرازگاهي از طريق خانوادهاش از روزگار سياه بهاره باخبر ميشدم. به دليل اتمام تحصيل و ارائه پاياننامه 3ـ2 ماهي ازش بيخبر بودم. وقتي بعد از اين مدت تماس گرفتم، مادر بهاره درحالي كه زارزار گريه ميكرد، گفت: «بهاره را بردن ديوانهخانه...» براي لحظهاي مات و مبهوت شدم. از درون شكستم. تمام غرور زنانهام جريحهدار شد.
يك مرد بهترين يار و ياورم را از من گرفت. به عيادتش رفتم. بهاره ديگر بهاره نبود. نحيف و شكستني. آن چهره شاداب و پر طراوت حالا تكيده و رنجور بود. من را نشناخت. دستش را گرفتم و بوسيدم. گريه امانم نداد. بهاره فقط نگاه ميكرد. دسته گل را گذاشتم تو ظرف آب كنار تختش. حيف اين دختر جوان. دكترش گفت به دليل فشارهاي روحي دچار افسردگي شديد و اختلال حواس شده. چند دقيقهاي كنارش نشستم. قطره اشكي از چشمان زيبايش سرازير شد و بعد خوابيد. شايد خوابي ابدي.
|
|