archives

 

» June 2009

» March 2009

» December 2008

» August 2008

» May 2008

» April 2008

» March 2008

» February 2008

» January 2008

» November 2007

» September 2007

» July 2007

» June 2007

» May 2007

» April 2007

» March 2007

 

links

 

ERROR: Blogroll is currently inaccessible

 

 


!حق با شماست



با صداي فريادي از خواب پريدم. شيشه پنجره را كه با لايه‌اي از بخار پوشيده بود، پاك كردم. زن با سري باز و لباسي ساده، در حالي كه پابرهنه بود، توي كوچه ايستاده بود و فرياد مي‌زد. خواب و بيدار شنيدم: «به خدا مي‌زنه، به خدا كتكم مي‌زنه.»
سرما از درز پنجره خورد توي صورتم. شايد خوابم پريد، شايد هم نه. جماعت يكي يكي بيشتر مي‌شدند. يكي داد زد: «ببند دهنتو نصف شبي!.»
زن شيون مي‌كرد و بالا و پائين مي‌پريد. سرما صورتش را سرخ كرده بود. مرد در حالي كه سيگار مي‌كشيد به ديوار تكيه زده بود و تماشا مي‌كرد.
زن داد مي‌زد: «آنقدر زدي كه اون بيچاره رفت، مادرت رفت، مادرم رفت، مردم به دادم برسيد.»
انگار خواب مي‌ديدم، گيج بودم، داغ شدم. همسايه‌ها سعي در پادرمياني داشتند. شنيدم يكي از زن‌ها گفت: «حالا اشكال نداره، چرا اومدي توي كوچه؟ برو توي خونه، يه چيزي سرت كن.»
يادم آمد كه اين صحنه را در گذشته هم ديده‌ام، شايد در جايي ديگر. صداي مردي را شنيدم كه نمي‌ديدمش. مي‌گفت: «آبجي خجالت بكش، نصف‌شبي اومدي تو خيابون كه چي؟ صلوات برفست!»
زن كه از فرط سرما نشسته بود و زانوهايش را بغل كرده بود، در حالي كه صورتش غرق اشك بود، از جا بلند شد و با عصبانيت رو به جماعت گفت: «آره، حق با شماست، كاش از اول نيومده بودم بيرون، كاش همون تو مي‌موندم و مي‌مردم، كاش شماها رو از خواب نازتون بيدار نكرده بودم، كاش هرگز داد نمي‌زدم. كاش من هم مثل بقيه ساكت مي‌موندم. كاش شما را از خواب بيدار نمي‌كردم»...
شيشه پنجره دوباره بخار كرده بود، ديگه نمي‌شد تصوير بيرون را واضح ديد، هواي بيرون هم خيلي سرد بود، واقعاً نمي‌شد از خونه رفت بيرون.



ارسال نظر

لطفا نظر خود را اینجا بنویسید.