|
|
 |
پولدار
همين چند سال پيش بود كه در نااميدي كامل به مردان چاق و موبايل بهدست با حسرت تمام نگاه ميكردم و در خيالم ميانگاشتم كه اين تجسمي از ثروت و خوشبختي است. از مكالمههايشان ميفهميدم كه بسيار گرفتار كار و زندگياند و من در عين جواني و پايان تحصيلات دانشگاه و خدمت سربازي و... بيكار، بيپول، نااميد و مستاصل!
وقتي در آن روزها به مردان و زنان شيكپوش با عينك آفتابي نگاه ميكردم خوشبختي را بهعينه ميديدم. شيريني و لذت داشتن چنين ظاهري را تنها در خيال تجربه ميكردم. گاه شبها با صداي درويشي كه از كوچهمان ميگذشت به حال خود ميگريستم و از زندگي گله ميكردم.
وضع پدر بازنشسته و مادر خانهدارم هم بهتر از من نبود. شرمندگي بيكاري و ماندن در خانه پدر با 28-27 سال با آن همه خرج دانشگاه، فكر فرار، مهاجرت و حتي فروش كليه براي كسب درآمد را در ذهنم جاي داده بود. به حال خود ميگريستم. به حال هزاران جوان مثل خود.
ياد دوران شيرين بچگي تنها دلگرميام بود. روزهاي خوش بيخيالي از غم دنيا. غافل از مشكلات زندگي آينده، فقط به فكر بزرگتر شدن بودم. گاهي حتي پول نداشتم تا كرايه راهم كنم و براي يافتن كار از كرج به تهران بيايم. گرفتن پول توجيبي از پدر آن هم در اين سن و سال عرق شرم را بر پيشانيام مينشاند ولي چه ميشد كرد؟
اما حالا تنها بعد از 4 سال من نااميد، بيپول و بيكار به يكي از همان مردان شكمگنده پولدار تبديل شدهام. حالا من هم ديگر حتي وقت ندارم به پدر و مادر سالخوردهام سري بزنم. حالا من هم ماشين و عينك دودي و درآمدي خوب دارم. صاحب همسر و فرزند و مال دنيا شدهام. حالا من هم پيشنهادهاي كاري زيادي را به دليل گرفتاري رد ميكنم...
ولي، ولي دلتنگي براي صداي آن درويش شبگرد، براي پدر و مادر و هفت سين و شب يلدا و فال حافظ پدر، امان از من بريده. خواهر و برادرها و پدر و مادر در كنار هم. زندگي يعني اين. خوشبختي يعني اين. يعني در كنار هم بودن.
اينجاست كه آدمي به اين ايمان ميآورد كه تلاش و حركت و اعتماد بهنفس ميتواند آيندهساز باشد يعني همان «در نااميدي بسي اميد است...»
كاش اين شكم و ظاهر شيك مرا از ديگران غافل نكند. از جواناني كه امروز مثل 4 سال پيش مناند. جواناني كه شايد خيال مهاجرت و فرار و خيلي چيزهاي ديگر به ذهنشان خطور ميكند.
|
|