|
|
 |
سرباز نمونه
سرباز نمونه
يكي از روزهاي سرد زمستان بود. سرماي باد تا مغز استخوان آدم نفوذ ميكرد و من به عنوان افسر وظيفه به يكي از مناطق جنگي اعزام شدم. در محوطهاي كه من و چندنفر از سربازها مسؤول حفاظت از آن منطقه شديم، تجهيزات نظامي مهمي نگهداري ميشد. به همين خاطر بارها به افراد نگهبان توصيه شده بود كه مراقب تردد افراد غيرمسؤول باشند.
يكي از سربازهايي كه من مسؤول هدايت و انجام وظيفه آنها بودم، رستم، جواني بود 18 ساله، اهل يكي از روستاهاي استان كهكيلويه و بويراحمد. اختلال حواس داشت. بهسختي حرف ميزد. شايد تنها دليل اعزام او به خدمت سربازي قد رشيد و جثه تنومندش بود، چون از ساير جهات، مشخصات يك انسان سالم را نداشت.
براي آشنايي با قسمتهاي مربوطه راه افتادم. به محض خروج از اتاقم از شدت سرما به خودم لرزيدم. باد سردي ميوزيد. زمين يخزده و ليز بود. به اولين پست نگهباني كه رسيدم از تعجب جا خوردم. پست نگهباني اتاقكي يك متري بود از جنس فلز و شيشه كه البته بيشتر شيشههاي آن شكسته بود و باد سردي به داخل ميوزيد. وسط اتاقك هم يك اجاق نفتي كوچك كه بوي دود آن تمام فضاي اتاقك را پر كرده بود. رستم در حالي كه از سرما ميلرزيد بدون هيچ شكايتي مشغول نگهباني بود. ازش پرسيدم: «چند وقته كه اينجا نگهباني ميدي؟» گفت: «تقريباً سه ماه جناب سروان.» گفتم: «پس چرا زودتر به فرمانده نگفتي كه براي شيشههاي اتاق فكري بكنند؟» بعد از مكث بلندي كه كرد، گفت: «ما گفتيم جناب سروان، ولي جناب سرگرد گفت اينجا كه خونه خاله نيست گرم و نرم باشه!»
با خودم فكر كردم درسته كه اينجا خونه خاله نيست ولي كمترين حقوق يك سرباز چي ميشه؟ اگر قرار نيست اتاقك شيشه داشته باشه، خوب اصلاً بگن سرباز بيچاره تو فضاي باز بايسته!»
برگشتم به اتاقم كه با اتاقك سرباز اصلاً قابل مقايسه نبود. كاغذ و قلم را برداشتم و يك گزارش بلندبالا از وضعيت نابسامان پست مربوطه و شرايط اسفبار نگهبان آن نوشتم. تو ذهنم تصور كردم شايد قبلاً كسي اين مسأله را جدي نگرفته. بعد از اداي احترام به فرمانده خودم، گزارش را به ايشان دادم. جناب سرگرد لبخند معنيداري زد و گفت: «البته خوبه كه شما به عنوان افسر يك قسمت به فكر سربازهاي همرزم خودتان هستيد، ولي خوب ما هم مشكلاتي داريم، بودجه اينجور كارهاي متفرقه را نداريم... هرچه سعي كردم به ايشان بقبولانم كه سلامتي يك سرباز يك مسأله متفرقه نيست فايدهاي نداشت.
فرداي آن روز براي سركشي مجدداً به پستهاي نگهبان سر زدم. رستم را ديدم كه روي زمين افتاده بود. مثل بيد ميلرزيد. هيكل تنومندش تو اتاقك جا نميشد. به همين خاطر دمر افتاده بود توي اتاقك. ديدم اسلحهاش نيست. ترسيدم كه كسي اسلحهاش را برداشته باشد. برف از لاي شيشههاي شكسته ريخته بود روي اونيفورم نظامياش. صداش كردم. جواب نداد. هذيان ميگفت. تب شديدي داشت. نميدانستم چه كار كنم. نه وسيلهاي، نه كمكي، نه راه ارتباطي. دوان دوان به سمت پست بعدي دويدم و از سرباز آن پست خواستم كه بين پست خودش و پست نگهباني رستم تردد كند و هردو قسمت را مراقبت كند. با هزار دردسر هيكل تنومند رستم را گذاشتم روي پشتم و آن موقع بود كه فهميدم اسلحهاش را زير يونيفورمش پنهان كرده. كشانكشان بردمش به طرف جاده منتهي به پادگان. تا اونجا حدود 2 كيلومتر راه بود. وسطهاي راه فكر كردم كه ديگر نميتوانم. جثه رستم بيشتر از آن كه فكر ميكردم سنگين بود. ديگر از نفس افتادم. از خدا كمك خواستم. سرما انگشتانم را فلج كرده بود. سرفههاي ممتد تنفس را برايم مشكل كرده بود. تب رستم شديدتر شده بود. خيلي ترسيده بودم. يونيفورم نظاميام را درآوردم و دور تنش پيچيدم و ادامه دادم. هوا داشت تاريك ميشد و شدت سرما چندبرابر. صداي زوزه گرگها از دوردست شنيده ميشد. ديگر نيرويم داشت تمام ميشد. پاهايم يخزده بود. ديگر انگشتانم را حس نميكردم. از شدت سرما اشك از چشمان و بينيام راه افتاده بود. درد شديدي را در گوشهايم احساس ميكردم. رستم ديگر هذيان نميگفت. از هوش رفته بود. داشت از تب ميسوخت. ترسيدم. ديگه تاريكي مطلق بود. از پيچ كه رد شدم كورسوي چراغهاي پادگان را ديدم و از حال رفتم...
***
چشمانم را كه باز كردم توي بيمارستان پادگان بودم. تمام پوست صورتم خشكي زده بود. دور انگشتان پاهايم پانسمان شده بود. فكر كردم انگشت ندارم. خيلي ترسيدم ولي وقتي ياد رستم افتادم درد خودم را فراموش كردم. به دور و برم نگاه كردم. رستم چند تخت اونطرفتر خوابيده بود. وضعيت اون بدتر از من بود. ظاهراً ذاتالريه گرفته بود. دكتر پادگان گفت كه اميدمان به خداست. اگر بدنش تحمل كند زنده ميماند. اشك تو چشمم جمع شد. رستم پسر خوب و سادهاي بود. گفته بود تو روستا يك پدر و مادر پير داره. كشاورزند. نميخواسته بياد سربازي چون كمكحال پدر و مادرش بوده. آنها بدون رستم به سختي قادر به ادامه زندگي بودند. رستم به دليل اختلال حواس از همهچيز جا مانده بود. از مدرسه، از ورزش و از زندگي. هميشه ميگفت نميدونم الان كي به آقاجون و ننهام كمك ميكند.
بعد از يك هفته از بيمارستان مرخص شدم ولي رستم هنوز آنجا بود. بعداً فهميدم ماشين گشت موقع برگشتن به پادگان تو جاده من و رستم را در حالي كه از حال رفته بوديم، پيدا كرده و به پادگان آورده است.
چند روز بعد، در مراسم صبحگاه، من به عنوان افسر نمونه كه جان يك سرباز را نجات داده بود به تمام پرسنل پادگان معرفي شدم. از من به عنوان يك افسر وظيفهشناس و الگو ياد شد. افسري كه جان خودش را براي نجات يك سرباز به خطر انداخته بود. ولي كسي از رستم كه با تمام شرايط سخت زمستان بدون هيچ گلايهاي به انجام وظيفه پرداخته بود و براي حفاظت از اسلحهاش كه كه بارها در دوران آموزش سربازي آموخته بود «اسلحه ناموس يك سرباز است» آن را در زير لباسش پنهان كرده بود، يادي نكرد. از كسي كه با تمام اختلال حواسش هميشه به ياد پدر و مادر پيرش بود، يادي نكرد. كاري كه خيلي از ما افسران نميكرديم.
دو هفته بعد زماني كه رستم از بيمارستان شهر برگشت او را ديدم كه با عصا راه ميرفت. گفت كه انگشتانش را به خاطر سرما قطع كرده بودند و ديگر نميتوانست بدون عصا راه برود. اشك تو چشمانم حلقه زد. خودم را مقصر ميدانستم. اگر از حال نرفته بودم زودتر به بيمارستان ميرسيد. بغلش كردم و گريه گردم. گفت: «جناب سروان مرد كه گريه نميكنه!» گفتم: «آره تو راست ميگي، مرد گريه نميكنه!» دلم برايش ميسوخت. انگشتاني را كه كمك و ياريرسان پدر و مادرش بودند از دست داده بود. در حالي كه بغض كرده بود گفت: «حالا چطوري به آقاجونم كمك كنم؟»
با دست احترام نظامي گذاشت و گفت: «جناب سروان، دكتر ميگفت اگر شما منو به پادگان نرسانده بوديد من الان زنده نبودم. شما به من كمك كرديد. آقام ميگه «اگه كسي به كسي كمك كنه خدا كمكش ميكنه». پس خدا شما را كمك ميكنه.
گريه كردم. رستم لابهلاي اشكهاي من گم شد. بدون هيچ تقدير و تشويقي كه لايقش بود. بدون هيچ لقب سرباز نمونهاي. بدون هيچ مدال و نشاني. بدون هيچ...
|
|