archives

 

» June 2009

» March 2009

» December 2008

» August 2008

» May 2008

» April 2008

» March 2008

» February 2008

» January 2008

» November 2007

» September 2007

» July 2007

» June 2007

» May 2007

» April 2007

» March 2007

 

links

 

ERROR: Blogroll is currently inaccessible

 

 


يادگار



يادگار
اميد سرخي
www.sobhgahan.com

سال اول دانشكده بود كه باهاش آشنا شدم. تو كتابخانه دانشكده دنبال يك مقاله علمي مي‌گشتم. گفت: «دوست عزيز، مي‌خواي كمكت كنم؟ خيلي وقته دنبال چيزي مي‌گردي!»
از لهجه‌اش معلوم بود كه بچه جنوبه آبادان، خرمشهر شايد اهواز ... با دستپاچگي گفتم: «نه، مرسي. خودم پيداش مي‌كنم.»
يكي دو روز بعد دوباره تو كتابخانه ديدمش. سلام‌عليك گرمي كرد و پرسيد: «بالاخره چيزي را كه دنبالش بودي پيدا كردي؟» لحن صداش آروم بود. شايد هم دلنشين، صورت آفتاب‌سوخته با موهاي فرفري. آروم راه مي‌رفت و آروم حرف مي‌زد. ازش خوشم اومده بود. وقتي مطالعه مي‌كرد، مثل مجسمه تكون نمي‌خورد. ديدم يكي دو بار به بروبچه‌هاي ترم اولي كه تازه از دبيرستان اومده بودن و تو كتابخانه سروصدا مي‌كردند خيلي آروم اشاره كرد كه...
تو كتاب غرق شده بود. داشت مطالبش را مي‌خورد، نمي‌خوند! گاهي سگرمه‌هاش مي‌رفت تو هم. گاهي لبخند مي‌زد. گاهي هم سرش را به نشونه تأسف تكان مي‌داد. خيلي دلم مي‌خواست بدونم چي مي‌خونه و چي فكر مي‌كنه. طاقت نياوردم. رفتم جلو و سلام كردم. اسمش بهرام بود. بچه آبادان. پدر و مادرش تو جنگ شهيد شده بودن و با خواهر و برادر كوچيكش زندگي مي‌كرد. مكانيك مي‌خواند. ترم‌هاي بالا بود. اما بيشتر كتاب‌هاي فلسفي و ادبي مي‌خوند. بهش گفتم: «تو كه رشته‌ات به اين حرف‌ها نمي‌خوره!» با خنده گفت: «اصلش گروه‌خونه كه مي‌خوره!»
صبح‌ها توي كارگاه ريخته‌گري كار مي‌كرد. خرج خواهر و برادرش را هم بايد مي‌داد. وضع خودم خيلي بهتر از اون نبود ولي راستش دلم براش سوخت. با تمام مكاتب ادبي و سياسي آشنا بود. حس ناسيوناليستي، ما را بيشتر به هم نزديك مي‌كرد. هر دو به تمدن و فرهنگ و ادب ايراني علاقه‌مند بوديم. كلي با هم بحث مي‌كرديم. سياسي، اجتماعي، ادبي و ...
كلي شعر از بر بود. شب‌ها بعد از اتمام كلاس تو محوطه كارگاه روي نيمكت‌چوبي، زير يك درخت بيد مجنون مي‌نشستيم و سيگار مي‌كشيديم و شعر مي‌خونديم. بهرام بيشتر به شعرهاي سياسي گرايش داشت تا احساسي. عاشق شعرهاي شاملو بود. بعدها فهميدم كه از بچه‌هاي فعال دانشكده فني. همه مي‌شناختنش. به همين دليل دشمن هم زياد داشت. تو تمام برنامه‌ها و نمايشگاه‌ها عضو فعال بود. دنبال حق دانشجوها بود. حق آزادي بيان، آزادي انديشه و ديد منتقدانه‌اي داشت. از اين روحيه‌اش خيلي خوشم مي‌اومد و البته هراز چندگاهي به ضررمون تموم مي‌شد. تو يكي از نشست‌هاي دانشجويي از حق آزادي انديشه حرف زد.
دفعه بعد كه ديدمش داغون بود. پكر بود. مرتب سيگار مي‌كشيد و حرف نمي‌زد. از كارگاه اخراج شده بود. چند نفر صاحب كارگاه را تهديد كرده بودند كه اگر بهرام را اخراج نكند، آنجا را آتش خواهند زد. سعي كردم آرومش كنم. داشت منفجر مي‌شد. بهرام ديگه بهرام نبود. يك دنيا فرياد و اندوه بود.
با خودم گفتم: «كي ما ياد مي‌گيريم كه حرف و عقيده همديگر را تحمل كنيم! تا كي مي‌خوايم به‌زور عقيده خودمان را به ديگران تحميل كنيم؟!»
ديگه تا سال‌ها اونو نديدم تا اينكه يك روز تو نمايشگاه كتاب ديدمش. ضعيف و رنجور با يك عينك ته‌استكاني. سيگاري نوك انگشتش بود. ديگه سخت مي‌شناختمش.



ارسال نظر

لطفا نظر خود را اینجا بنویسید.