archives

 

» June 2009

» March 2009

» December 2008

» August 2008

» May 2008

» April 2008

» March 2008

» February 2008

» January 2008

» November 2007

» September 2007

» July 2007

» June 2007

» May 2007

» April 2007

» March 2007

 

links

 

ERROR: Blogroll is currently inaccessible

 

 


خواب قيلوله



خواب قيلوله
سكانس اول: از آنجا كه بر اساس موروثات خانوادگي و شايد هم عادات شرقي‌جماعت علاقه خاصي به خواب قيلوله (خواب نيمروز) البته به سبك ايراني يعني 3-2 ساعته دارم، روز پنجشنبه كه روز تعطيل «روزنامه‌چي جماعت» هم هست به علت كم‌خوابي و سحرخيزي، بر آن شدم تا جبران مافات كنم و دل سيري از عزا درآورم. از زمان خروج از حالت طبيعي و حضور در عالم خواب چند دقيقه‌اي نگذشته بود كه با صداي داد و فرياد بازي چند پسربچه از خواب پريدم. سعي مجددم براي خوابيدن بيهوده بود. براي همين تصميم گرفتم براساس مثل «كاچي به از هيچي» لااقل چرتي بزنم. ولي چرت نيمروزي هم با صداي اعتراض يكي از همسايگان به بچه‌ها پاره شد! همسايه محترم! ضمن نثار كردن چندتا فحش و ناسزا به بچه‌ها تهديد كرد كه چنانچه ذليل‌مرده‌ها! مجددا صداي آژير دزدگير اتوموبيلشان را در بياورند واي به حالشان! يكي از بچه‌ها كه ظاهرا از بقيه مثبت‌تر بود گفت: خوب ما كجا بازي كنيم؟ و جواب شنيد: سر قبر ننه‌ات!!
از آنجا كه اين روزها بنا به دلايلي ترجيح مي‌دهم از بحث و جدل و بگومگوهاي عبث و بي‌فايده پرهيز كنم، حتي زحمت رفتن به دم پنجره را هم متحمل نشدم ولي حدس زدم كه داستان به همين‌جا ختم نخواهد شد.

سكانس دوم: چند دقيقه بعد يكي ديگر از همسايه‌ها درحالي كه با زيرپوش آستين ركابي و سينه‌اي پر از مو، از پنجره تا كمر بيرون آمده بود ضمن تشديد فحاشي و دادن نسبت‌هاي ناروا به مادر و پدر و خواهر بچه‌ها معترض قضيه شد. بچه‌ها هم كه به لطف خانواده‌ها و مسوولان آموزش و پرورش قربانشان بروم اين روزها ديگر ياد گرفته‌اند در پاسخ به چنين رفتارهايي چه كنند و چه بگويند!!! در اين صحنه بچه‌هاي مثبت و منفي هركدام صدتا پدر و مادر «محترم» پيدا كرده‌اند! فحش و ناسزا و تهمت جاي بحث منطقي را گرفته! انگار باورمان شده كه هركه زورش بيشتره يا هيكل بزرگتري داره و فحش بيشتري بلده بايد به كار ببره تا ثابت كنه حق باهاشه!! انگار اخلاق از جامعه رخت‌بربسته! بچه‌هاي مثبت و منفي هم پشت سر «بزرگترهاي محترم» مخفي شده‌اند و براي روزها و سال‌هاي آينده الگوبرداري مي‌كنند. كار بالا مي‌گيرد و از مناقشه لفظي به برخورد فيزيكي مي‌رسد. محله‌هاي ما پايين‌شهر جماعت هم كه الحمدلله محله اجاق‌كورهاست. تا تقي به توقي بخورد ملت مثل مورد و ملخ مي‌ريزند تو كوچه‌هاي تنگ و باريك. خلاصه هركس هرچي در سبد ادب و اخلاق داشت پرت كرد تو زباله‌دوني و توي اين قيل و قال بقيه هم طرف يكي را گرفتند و ماشاالله...
سكانس سوم: پليس 110 و ريش‌سفيدهاي محل (كه معلوم نيست تا قبل از شروع درگيري فيزيكي كجا بودند) درحال نصيحت صاحبان صورت‌هاي كبود و لب‌هاي پاره‌شده و ابروهاي شكافته و خونين هستند كه؛ بابا بي‌خيال! گذشت از بزرگترهاست! پليس هم هميشه بعد از وقوع جرم مي‌رسه! حالا اين داستان پيشگيري از وقوع جرم از چه راهي حاصل مي‌شه و متولي‌اش كيه بماند در برخوردهاي فيزيكي بعدي! (ممكنه فيلتر بشم)!
سكانس آخر: از آنجايي كه اعتقادي به برخورد فيزيكي ندارم، در بحث‌هاي خارج از قالب اخلاق شركت نمي‌كنم و اينكه در بچگي هميشه در مقابل اعتراض همسايه‌ها حق را به خودم مي‌دادم و مي‌گفتم «چه همسايه‌هاي مزخرفي كه درك نمي‌كنن بچه‌ها بازي مي‌خوان» حق را به بچه‌ها دادم و براي اينكه من هم نقشي در اين داستان داشته باشم به آقا پليسه: گفتم از اونجايي كه اين سوژه بارها و بارها در ايام تعطيلي بچه‌ها و در تمام طول تابستان در اين محله‌هاي شلوغ و پرجمعيت رخ مي‌دهد بهتر نيست اين موضوع را در جلسه‌اي با اعضاي شوراي محل بررسي كنند؟ بالاخره اين بچه‌هاي پايين‌جماعت هم جايي براي بازي لازم دارن!



ارسال نظر

لطفا نظر خود را اینجا بنویسید.